همه میگن طراوت بارون من میگم عشق بازی آسمون

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 آذر ماه سال 1386
۸ - خدایا ... برس به دادم

سلام

امشب شب یلداست ...

 

عمرتون صد شب یلدا ...

دلتون قد یه دریا ...

توی این شبای سرما ...

یادتون همیشه با ما ...

 

یه دونه دیگه ...

 

روی گلت به سرخی انار ...

شبت به شیرینی هندوانه ...

خنده ات مانند پسته ...

و عمرت به بلندی یلدا ...

 

یه دونه دیگه ...

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت ...

یلداتون مبارک ...

 

امروز عید قربان هم هست ... عیدتون هم مبارک ...

حاجی هایی که الان خونه خدایید امشب خیلی بزرگه برامون دعا کنید ...

 

این شعرو خیلی دوست دارم میذارمش اینجا ...

 

آدمک آخر دنیاست بخند ...

آدمک مرگ همینجاست بخند ...

دستخطی که تو را عاشق کرد ...

شوخی کاغذی ماست بخند ...

آدمک ساده نشی گریه کنی ...

کل دنیا سرابه بخند ...

اون خدایی که تو بزرگش کردی ...

مثل تو تنهاست بخند ...

 

از شنبه امتحانای عملیم شروع میشه ... هیچی هم نخوندم ... برام دعا کنید ...

یه امتحان دارم فردای روز عاشوراست . امتحان زبان ماشین و اسمبلی همون استادی که قبلا درموردش یه خورده توضیح داده بودم و گفته بودم خیلی آدم خوب و در عین حال مذهبیه ...

همین استادم مخالفت کرده بود که چرا امتحان رو فردای روز عاشورا گذاشتن ... خیلی شاکی بود ... خیلی هم دنبالش بود ... اما همه باهاش مخالفت کرده بودن ... سه شنبه یه برگه آوردن یه تقاضا نامه بود که خواسته شده بود تاریخ امتحان عوض بشه ... همه بچه های کلاس های اسمبلی امضا کردن ...

امروز از گوشه کنار خبر میرسید که انگاری تاریخشو عوض کردن البته هنوز من مطمئن نیستم  ...

به نظر منم باید عوض بشه بلاخره هر کسی یه غیرتی داره و غیرت منم اجازه نمیده که توی مراسم عزاداری آقام بشینم درس بخونم ...

خودمم پیش چند نفری رفتم اما همش وعده الکی ... هیچ کاری نکردن ...

استادم گفته بود که اگه تاریخشو عوض نکنن به خاطر نشون دادن اعتراضم امتحانمو آبکی و گلابی میگیرم ...

گفت همه راحت باشید تاسوعا و عاشورا هر جا خواستین برین تو فکر امتحان نباشین !!!...

 

الان چند هفته ای میشه که اصلا روزا برام خوب نیست مخصوصا پنج شنبه ها !!! همش روزای پنج شنبه اتفاق بد میوفته !!!!...

یکیش : همون موقع بود که میخواستم با آقای همسری به هم بزنم یکی دیگه : دوست گلم بود که خودکشی کرد ...!!!

دیروزم : زن عموم ... فوت کرد ... تند و سریع ... هنوز باورم نشده ... !!!

خدایا داری چجوری امتحانم میکنی ...

خدایا تو که میدونی من نمیتونم ... خدایا چرا این دو تا عزیزو ازم گرفتی ... خدایا بسه ... توروخدا بسه ... دیگه نمیتونم خدا ... کم اوردم ... اعتراف میکنم که کم اوردم ... خدایا هنوز نتونستم مرگ دوستمو باور کنم ... هنوز باورم نشده کسی که خیلی دوسش داشتمو دارم دیگه نیست ... خدایا چرا یکی دیگه رو هم بردی ... ای خدا ... خدای خوبم ... ناشکری نمیکنم ... ناسپاسی نمیکنم ... تو بزرگ و رحیم و بخشنده ای ... میدونم ... حتما یه حکمتی توش هست ... خدایا کارای تو بی حکمت نیست ... خدایا بهم صبر بده ... خدایا کاری کن بتونم تحمل کنم ... خدایا ... میدونم بنده ی خوبی نبودم و نیستم برات ... اما تو بزرگی ... به بزرگی خودت من حقیرو ببخش ...

صدای دعای کمیل تو گوشمه ... هجوم اشکام نمیزاره بنویسم ... خدا جونم خانومی کم اورده ... به خدا کم اوردم ...

خدایا به دو تا پسرش صبر بده ... همش گریه میکنن ... ضجه می زنن ... خدایا به همه صبر بده ...

دوستای گلم براشون فاتحه بخونید ممنون میشم ...

پی نوشت 1 : خدایا ... چه زود دیر میشه ...

پی نوشت 2 : از آقای همسری بی خبر نیستم میشه گفت هر روز با هم حرف میزنیم حالش خوبه ... خدایا شکرت ...

پی نوشت 3 : دلم آرامش میخواد ... دلم صبر میخواد ... دلم .... دلم آقای همسرمو میخواد ...

بایتون

چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386
۷ - باید خانومی سابق بشم

سلام

بعد از دو روز حرف زدن با آقای همسری خداروشکر دلخوریش تموم شد و شد همون آقایی گلم ...!!!

البته حق با اون بود به قول خودش من همیشه اول کاریو که میخوام انجام میدم بعد نظر خواهی میکنم ...!!!

الانم روابط کاملا عشقولانست ...!!!

من هر وقت میرم بیرون مخصوصا وقتی دانشگاهم وقتی میرسم خونه یه miss call  میزنم به آقای همسری که بدونه رسیدم خونه چند وقتیه همش فراموش میکنم پریشب بازم فراموشم شد بعد 2 ساعت که یادم اومد دیدم اس ام اس زده که : دیگه نمیخواد بزنی چون برام اصلا مهم نیست ...!!!

نمیدونستم چیکار کنم منم هیچی نگفتم گذاشتم فردا تا بهش زنگ بزنم و حرف بزنم...!!!

دیروز که زنگ زدم گفت تو خیلی سر به هوا شدی حرفای منو گوش نمیدی حواست یه جای دیگست

خانومی خیلی عوض شدی تو دیگه خانومی سابق من نیستی ... و از این حرفا ...

منم بهش گفتم تو درست میگی من عوض شدم خودم میدونم اصلا هم از خودم راضی نیستم یه مشکلی هست که اگه اون حل بشه منم خوب میشم گفت : چه مشکلی گفتم : نمیتونم بگم ...

هر چقدر اصرار کرد نگفتم چون واقعا نمیتونستم بگم ناراحت شد... منم ناراحت بودم ... اما واقعا قابل گفتن نبود شایدم من نمیتونستم بگم ...بهش گفتم بذار مشکلمو خودم حل کنم نه تو و نه هیچکس دیگه نمیتونه منو کمک کنه بذار خودم حلش کنم...

اونم با دلخوری دیگه اصرار نکرد بهش گفتم میخوام خودمو عوض کنم و بشم همون خانومی سابق میتونی تحمل کنی و صبر داشته باشی ؟...

گفت : مگه من گفتم تحملم تموم شده ...؟؟

گفتم : نه نگفتی ... اما نمیدونم چقدر طول میکشه ممکنه نتونی تحمل کنی ...

گفت : به خاطر خانومیم تحمل میکنم فقط همون خانومی خودم شو ...

گفتم : چشم عزیز دلم ...

امروز میخوام به خاطر موهام و صورتم برم دکتر به آقای همسری قول دادم که امروز برم اگه خدا بخواد دیگه امروز حتما میرم ...!!!

این روزا بیشتر وبلاگایی که میخونم به جدایی ختم میشه وبلاگایی که همشون با عشق شروع کردن اما حالا دارن تموم میشن خیلی ناراحت شدم ...!!!

داشتم وبلاگ گردی میکردم یه جا لینک بلاگرد دیدم که نوشته بود آدرس وبلاگ رو وارد کنید تا آپ شدن وبلاگتون رو به همه خبر بدید یکی به من بگه جریانش چیه و چه جوریاست من اصلا اینو نمیدونم کمکم کنید لطفا ...!!!

صمیم خانوم یه بازی راه انداخته تو وبلاگش میخواستم منم شرکت کنم اما آخه من که شوهر ندارم که بتونم جواب بدم هر وقت شوهر دار شدم حتما بازی میکنم ...!!!

پی نوشت 1 : قسمت آخر سریال مدار صفر درجه رو یادتونه ؟ اونجا که شهاب حسینی وقتی سارا داشت میرفت براش یه متن خوند ... تورا به خاطر تمام کسانی که دوست نمیدارند دوست میدارم ... من اینو میخوام

هر کی لینک دانلودشو یا حتی نوشته شدشو داره برام بزاره یا خبرم کنه من میخوامش ... ممنون میشم

پی نوشت 2 : برای خانومی و آقایی (همه وجودم) دعا کنید ...!!!

پی نوشت 3 : من تو نوشتن کم میارم تو پیدا کردن موضوع کم میارم ... چیکار کنم ؟؟؟

پی نوشت 4 : آقای همسری گلم دوست دارم و تا ابد باهات میمونم ......

حالم خیلی بده خیلی بد یکی از دوستام خودکشی کرد خیلی دوسش دارم و داشتم

براش دعا کنید براش فاتحه بخونید

برا منم دعا کنید بتونم دووم بیارم

داغونم حالم بده خدایا چرا اینجوری شد چرا خدایا کمکم کن خدایا من بدون اون میمیرم خدایااااااا .....

ای خدا دارم دیوونه میشم ....خدااااا .....

 

بایتون

شنبه 17 آذر ماه سال 1386
۶ - جدایی و وصال ...

سلام

حالم خیلی گرفتست این چند روز از اون روزاست که حتی حوصله خودمم ندارم

چند روزه میخوام بیام بنویسم اما اصلا حسش نمی اومد ...!!!

دو روز پیش تصمیم گرفتم از آقای همسری جدا بشم تصمیمم جدی بود به خاطر یه سری مشکلات ... هم خونواده هامون هم دلایل دیگه ای که اینجا جای گفتنش نیست ...

به دوستم گفتم وقتی زنگ زد تو جواب بده همه چی رو بگو و حتی بهش بگو که خونواده من فهمیدن و اوضاع اینجا خیلی خرابه  ...!!!

وقتی آقای همسری زنگ زد دوستم جواب داد و بهش گفت ... اولش باورش نمیشد همش میگفت بذارین من با خانومی حرف بزنم دوستم گفت حرف میزنی منم گفتم نه !!!!!

از این ور من همش داشتم گریه میکردم به خدا داشتم دیوونه میشدم آقای همسر همش میگفت آخه چی شده از کجا فهمیدن و از این حرفا ... میگفت باید با خانومی حرف بزنم ...

دوستم گفت : نمیتونه خونوادش فهمیدن دیگه نمیتونه هیچ جوری باهاتون ارتباط داشته باشه الانم حاضر نیست باهاتون حرف بزنه ...!!!

آقای همسری گفت : بهش بگو بره مخابرات بهم زنگ بزنه دوستم گفت اونجا هم نمیتونه

گفت : میتونه ایمیلشو چک کنه ؟ منم گفتم بهش بگو آره ...

خلاصه کلی حرف زدن و منم همینجوری فقط گریه میکردم ...

بعد به اصرار دوستم رفتم سر کلاس تا ساعت دو و نیم سر کلاس بودم نه چیزی نوشتم نه چیزی گوش دادم فقط تمام مدت گریه میکردم همه یه جوری نگام میکردن ...

دوباره ساعت سه کلاس داشتم ... داشتم میرفتم سر کلاس بعدی که دوباره آقای همسری زنگ زد بازم به دوستم گفتم تو جواب بده اونم جواب داد ...

آقای همسری میگفت توروخدا مواظبش باشین بلایی سرش نیاره بذارین من باهاش حرف بزنم من میتونم آرومش کنم همش اصرار میکرد دوستم گفت : خانومی چی بهش بگم ؟ گفتم باهاش حرف میزنم  ...

همین که هر دوتامون سلام کردیم یه دفه من بلند زدم زیر گریه به خدا دیگه نتونستم آروم گریه کنم

آقای همسری همش میگفت : توروخدا گریه نکن جون من گریه نکن عزیز دلم گریه نکن بگو چی شده از کجا فهمیدن خانومی حرف بزن توروخدددا حرف بزن

جیگرم آتیش گرفت گفتم منو فراموش کن تمام چیزایی رو که برام فرستادی برات میفرستم فقط یه آدرس بهم بده تا پستشون کنم

گفت : همه رو بریز دور گفتم :من همچین کاری نمیکنم ...

گفتم : باید همه رو قبول کنی بعدشم باید بعد من ازدواج کنی وگرنه نفرینت میکنم ...

اینو که گفتم داد زد گفت خفه شو ....

کلی باهام حرف زد یه کم آروم شده بودم بعد بهش گفتم یه لحظه گوشی ... بعد به دوستم گفتم به خدا نمیتونم ولش کنم نمیتونم ازش جدا بشم گفتم من بدون اون میمیرم ...

بعد به آقای همسری گفتم تا فردا بهم زنگ نزن میخوام فکر کنم فردا همه چیزو بهت میگم ...

گفت عصر زنگ بزنم گفتم نه !!!! فردا ... گفت چشم هر چی تو بگی فقط گریه نکن هر کاری بگی انجام میدم ...

بعد از اینکه قطع کرد تا امروز صبح همش فکر کردم به این نتیجه رسیدم که ... بدون آقای همسری میمیرم نمیتونم ازش جدا شم ...

ساعت یازده زنگ زد بهش گفتم هیشکی هیچی نفهمیده و ... همه چیزو گفتم عصبانی شد گفت واسه چی همچین کاری کردی حتما باید آدمو سکته بدی گفت چرا اینقده بچه بازی در میاری خلاصه کلی حرف زد ... گفتم : بچه بازی نبود من واقعا میخواستم ازت جدا بشم اما به این نتیجه رسیدم که نمیتونم ...

گفت دیروز نمیدونستم تو رو آروم کنم که گریه نکنی یا خودمو کنترل کنم که گریه نکنم ...

الهی بمیرم براش ... من باعث شدم اون گریه کنه ...

الانم از دستم حسابی عصبانیه  ...

بعد از کلی حرف زدن گفت برو .. قطع کن حوصله ندارم منم گفتم قطع نمیکنم گفت : اعصاب ندارم قطع کن تا چیزی نگفتم بهت ... گفت تو منو تا مرز جنون کشیدی  گفت تو نمیدونی من از دیروز تا الان چی کشیدم گفتم : منم مثل تو بودم حتی شایدم بدتر ... خلاصه بعد از کلی اصرار قطع کردم  ...

هنوزم از دستم عصبانیه

فردا دوباره باهاش حرف میزنم

 

پی نوشت 1 : خدایا کمکم کن آقای همسری ازم دلگیر نباشه...

پی نوشت 2 : آقای همسری ... تلخم میدونم . خدا کنه به شیرینی خودت منو ببخشی ...

پی نوشت 3 : من خیلی خل و دیوونم ....خیلی ...

بایتون

 

   1      2    صفحه بعدی