همه میگن طراوت بارون من میگم عشق بازی آسمون

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
۲۱ - امشب ...

ای ناز عروس این شب رویایی ...

امشب چقدر خوشکل و زیبایی ...

تو خوشبخت ترین دختر دنیایی ...

تو زیباترین پری دریایی ...

امشب که چشات خدای احساسه ...

امشب که نگات رنگ گل یاسه ...

امشب که تو حس عاشقی داری ...

این عشقه که احساستو میشناسه ...

امشب که چشات خدای احساسه ...

امشب که نگات رنگ گل یاسه ...

امشب که تو حس عاشقی داری ...

این عشقه که احساستو میشناسه ...

.

.

.

.

دیدی که تو شبات ستاره  بیداره ...

دیدی که زمونه با دلت یاره ...

امشب رسیدی به هر چی میخواستی ...

دیدی که خدا چقدر دوست داره  ...

امشب رسیدی به هر چی میخواستی ...

دیدی که خدا چقدر دوست داره  ...

امشب که چشات خدای احساسه ...

امشب که نگات رنگ گل یاسه ...

امشب که تو حس عاشقی داری ...

این عشقه که احساستو میشناسه ...

امشب که چشات خدای احساسه ...

امشب که نگات رنگ گل یاسه ...

امشب که تو حس عاشقی داری ...

این عشقه که احساستو میشناسه ...

.

.

.

.

بی غصه بزن دلت رو به دریا ...

بی غصه برو  تا آخر دنیا ...

حالا که زمونه با چشات یاره ...

بی غصه برقص تو این شب زیبا ...

حالا که زمونه با چشات یاره ...

بی غصه برقص تو این شب زیبا ...

امشب که چشات خدای احساسه ...

امشب که نگات رنگ گل یاسه ...

امشب که تو حس عاشقی داری ...

این عشقه که احساستو میشناسه ...

امشب که چشات خدای احساسه ...

امشب که نگات رنگ گل یاسه ...

امشب که تو حس عاشقی داری ...

این عشقه که احساستو میشناسه ...

.

.

.

.

امشب که چشات خدای احساسه ...

امشب که نگات رنگ گل یاسه ...

امشب که تو حس عاشقی داری ...

این عشقه که احساستو میشناسه ...

امشب که تو حس عاشقی داری ...

این عشقه که احساستو میشناسه ...

.

.

.

.

یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387
۲۰ - از همه جا ...خوب و بد...

اسم واسه یه شرکت کامپیوتری نرم افزاری که کار برنامه نویسی انجام بده میخوام تا فردا عصر بیشتر وقت ندارم ... اگه میشه اسم بگین براش ... منتظرم زود باشین ... مرسی ...

 

دیشب میخواستم چند تا مطلب بودن بنویسم رو برگه مرتب تا امروز بدم استادم ... نمیتونستم بنویسم اینقده زشت مینوشتم که خدا میدونه بلد نبودم خودکار تو دستم بگیرم یادم رفته بود نوشتن تو این ۱۳ روز من حتی یه کلمه هم ننوشتم و خودکار دستم نگرفتم و دیشب رسما بلد نبودم بنویسم !!! خیلی واسه خودم تعجب داشت وقتی هم که نوشتم خیلی زشت شد اما دیگه نتونستم بهتر از این بنویسم !! این ۱۳ روز چه بلاهایی که سر من در نیاورده ...!!!

 

روز دوازدهم فروردین یکی از همسایه هامون تصادف کرد و پدر و پسر و یه دخترشون و پسر خالشون فوت شد اون یکی دخترشون هم کتفش شکسته دندوناش شکسته و خلاصه کلی آسیب دیده اما خدا رو شکر زندست و مادرشون هم بازم کلی آسیب دیده اما اونم زندست این دختره که زنده مونده دوست صمیمی دختر داییمه و دختر داییم از روز سیزدهم بیمارستان بود پیششون ... خیلی ناراحت بودم ... خیلی دلم میسوزه براشون ۴ نفر با هم فوت بشن وااای  خیلــــــــــــی سخته اینقده سخته که هیشکی جز خودشون نمیفهمه ... دیروز دوباره زنگ زدم به دختر داییم گفت که پنجشنبه شب دختره خواب دیده که خوانوادشو از دست داده و صبح که بیدار شده گفته باید راستشو بگین که خوانوادم کجان ؟ اونا هم راستشو گفتن و از جمعه صبح این دختره طفل معصوم اصلا حرف نمیزنه گریه هم نمیتونه بکنه هیچی هم نمیتونه بخوره تا امروز که چند قطره بهش آب دادن ... وااای خدا چقدر سخته آدم ۴ تا از عزیزاشو همزمان از دست بده و بدتر هم اینکه اون لحظه صحنه تصادف رو دیده ... فقط به خاطر یه سبقت کوچولو جون ۴ نفر آدم از دست رفت به همین راحتی !!!!! هر چند اون ماشینه که سبقت گرفته مقصر شناخته شده اما دیگه چه فایده ای داره اونا که دیگه زنده نمیشن ... خیلی براشون دعا میکنم که هم حالشون زود خوب بشه هم از لحاظ جسمی هم روحی و هم اینکه خدا بهشون صبر بده ...نمیدونم چجوری میتونن این مادر و دختر تحمل کنن ... فقط خدا بهشون صبر بده فقط صــــبـــــر ... شما ها هم براشون دعا کنین ...

 

امروز صبح رفتم دانشگاه !!! تمام کلاسام تشکیل شد !!! آخه چرا این استادا اینقده علاقه دارن بیان سر کلاس !!! اه !!!  تمام روز داشتم واسه کلاس بعدی دعا میکردم که استاد نیاد که خوشبختانه من یکی که اصلا شانس ندارم !!! ای خـــــــــدا !!! ...

 

من هیچی درس نخوندم پروژه هامو انجام ندادم این استادا هم که تا میان تو کلاس اول پروژه میدن اه !!! تو این تقریبا ۲۰ - ۲۵ روزی که دانشگاه نبودم حتی حاضر نشدم جزوه هامو مرتب کنم و درست بنویسمشون ... خدا کنه این ترم مشروط نشم خیلی اوضاعم بی ریخته ... ترم آخر کلی پروژه کلی درس نخونده ... وااااای ... مخم داره سوت میکشه ... من میترسم خدایی ...

 

امروز همش خواب بودم سر کلاس خیلی سخته بعد ۱۳ روز تو خونه بودن و ریلکس !!! بودن پاشی از صبح بری سر کلاس اه !!! حال آدم بهم میخوره ...

 

من چقدر نق زدم آره ؟!!! ...

امروز ۱۸ فروردین تولد پریسا دوستمه ... عزیزم تولدت مبارک ...

 

خداحافظ تمام نا تمام ها ...

اگر نفس هایم هنوز هق هق را نوازش نمیکند دلیل بر نشکستن بغض زخمی سینه ام نیست .... تقدیم به تمام آنان که ستاره هایشان در هجوم عشق نفس بریده است قرارم در هجوم بی قراری شکست....تاب ماندن و توان بودن در خود نمی یابم....التهاب پنجره فریاد میزند دوری ات را ....نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهای بی فانوس نبودنت را ....لالایی مهتاب مرثیه ی مرگ را نجوا میکند....ستاره ها نفس بریده اند و رنگ باخته اند در این ترانه ی عاشقانه....شعله ی نیمه جان شمع پر میدهد پروانه ی سوخته ی نگاهم را تا معبد حضور تو.....و تن تب دار آسمان تلخ ترین خاطره های نگاه غریبش را بدرقه ی راهم میکند.... آه...که چه سخت است نبودنت و در این نبودن ماندن....اینبار برای رفتن؛رفتنی که رنگ ماندن بر چهره دارد میگویم  خداحافظ  ....

همینجوری این متنو نوشتم به نظرم قشنگ اومد ...

اما با این متن دیگه حرفی برا گفتن نمیتونم بزنم خودتون بگین ...

شنبه 10 فروردین ماه سال 1387
۱۹ - اولین پست ۱۳۸۷ ...

سلام

۳ فروردین تولد نجمه دوستم ... عزیزم تولدت مبارک ...

خوش میگذره ؟

من که از خونه تکون نخوردم بیشتر مهمون داشتیم یا خونه بابابزرگم جمع بودیم آخه عموم اومده اینجا و معمولا ما و یه عموی دیگم و عمم جمع میشیم اونجا ...

دوست دارم برم بیرون اما یا جور نمیشه یا کسی نیست که برم خیلی از تو خونه موندن خسته شدم دلم گرفته بیرونم نمیرم که یه خورده بهتر شم ... من دلم بیرون میـــخـــواد

با اینکه خسته شدم اما دوست ندارم این ۱۳ روز تموم بشه اصلا حوصله دانشگاه و درس رو ندارم کلی درس دارم که هیچی نخوندم برنامه نویسی هم دارم که انجامشون ندادم وااای یعنی هفته دیگه من رسما بدبختم بلدم نیستم انجامشون بدم آخه ... عجب گیری افتادم من ای خــــــدا...

خیلی خوابم کم شده یعنی خیلی کم میخوابم شبا که معمولا تا ۳ یا ۴ بیدارم اگه کاری داشته باشم که دیگه ۶ هم میکشه دوباره صبح ساعت ۸ بیدار میشم خیلی خسته میشم اما دیگه عادت کردم نمیتونم شبا زود بخوابم هر وقتم میرم مثلا زود بخوابم اصلا خوابم نمیگیره ...

خیلی وقتا یه محبت کوچولو خیلی ناراحتی هارو از بین میبره حداقلش اینه که من اینجوریم و وقتی از طرف مقابلم خوبی میبینم سعی میکنم بدی هاشو فراموش کنم و بیخیال باشم ...

همینجوری هوس کردم این حرفارو بنویسم ...

میدونم به همون دوست گلم قول دادم که فکر الکی نکنم و ناراحت نباشم و تا حالا هم اینکارو کردم و خیلی بهتر شدم اما الان دیگه نمیتونم این چند ساعت داره منو دیوونه میکنه کاش زودتر بگذره ... کاش فردا بیاد ... کاش فردا اون کاری رو که میخوام بتونم انجام بدم ... کاش بتونم باور کنم که الان این کاری رو که باید فردا انجامش بدم اعصاب منو خرد کرده ... کاش انجام بشه ... شاید خیلی مهم نباشه اما واسه من مهمه ... 

بعدا نوشت ۱:

 اون کاری رو که میخواستم انجام بدم دادم و الان آرامش گرفتم یه خورده ... باید با یکی حرف میزدم ... ازم دلخور بود ... دوستم بود و برام خیلی عزیز ... باید باهاش حرف میزدم ... آروم تر شدم ...

برام دعا کنید نیــــاز دارم ...

 دلــــــــــم گرفتـــــــــــه خیلــــــــــی ...

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی ...

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی ...

آه باران من سراپای وجودم آتش است ...

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی ...

بعدا نوشت ۲ :

مریم جون ( دختر خالم ) رفته اصفهان ... عزیزم بهت خوش بگذره ... میدونم خوش میگذره بهت آخه خودت گفتی  ... جمعه بر میگردی ... بی صبرانه منتظر برگشتنت صحیح و سالم هستم ... دلم برات تنگ شده ... سوغاتی یادت نره ها ...

امشب امشب تو در راه ...

عمر جدایی کوتاه ...

امشب میام به دیدار ...

پیشوازت تا فرودگاه ...

امشب امشب دل من ...

بی تاب و بی قراره ...

تیک تیک تیک تیک لحظه ها ...

از دور تو رو میاره ...

یه روز دو روز نبوده ...

عمری که بی تو سر شد ...

رفتی سفر دل من ...

دور از تو عاشق تر شد ...

یاد تو پنهون نشد ...

جدایی آسون نشد ...

دل از دوست داشتن تو ...

هرگز پشیمون نشد ...

امشب امشب تو در راه ...

عمر جدایی کوتاه ...

امشب میام به دیدار ...

پیشوازت تا فرودگاه ...

امشب امشب دل من ...

بی تاب و بی قراره ...

تیک تیک تیک تیک لحظه ها ...

از دور تو رو میاره ...

تو این همه غریبه ...

یه آشنا تو بودی ...

تو خلوت دل من ...

تنها صدا تو بودی ...

رفتی نرفته یادت ...

قشنگه خاطراتت ...

عشقت نشد فراموش ...

بیشتر دلم میخوادت ...

امشب امشب تو در راه ...

عمر جدایی کوتاه ...

امشب میام به دیدار ...

پیشوازت تا فرودگاه ...

امشب امشب دل من ...

بی تاب و بی قراره ...

تیک تیک تیک تیک لحظه ها ...

از دور تو رو میاره ...

 

این جمله قشنگه :

دیگران را ببخش، نه به این خاطر که آن‌ها سزاوار بخشش تو هستند، بدین دلیل که تو سزاوار آرامشی

 

بخشیدن کار آسونی نیست حداقل برا من کار آسونی نیست البته همیشه سعی کردم همه رو ببخشم و بدی هاشونو فراموش کنم البته یکی دو مورد هستن که نبخشیدمشون به خودشونم گفتم ... خیلی اذیت بودم که نبخشیدمشون ... همیشه یاد گرفتم بدیهارو فراموش کنم و فکر میکنم تا حالا هم این کارو کردم اما این موردا رو که میگم واقعا نتونستم خیلی سخت بود برام و هست ... تا حالا هم نتونستم ببخشمشون ... اگه روزی بتونم ببخشمشون خیلی خوب میشه تا حالا که نتونستم ...

 

یکی نیست یه قالب خوشکل به من بده ؟ کمکم کنید ... باشه ؟

برمیگردم ...

   1      2    صفحه بعدی