عشق بازی آسمون
همه میگن طراوت بــارون من میگم عشق بازی آسمون
دیشب زلزله اومد اینجا بیا و ببین ، نزدیکای 12 شب بود ، کمرم به دیوار بود پاهام هم کشیده ، داداشمم کنارم نشسته بودم ، اولش دیدم دارم تکون میخورم فک کردم سرم گیج رفته ، یهو منو داداشم به هم نگا کردیم و همزمان گفتیم توام فهمیدی ؟ گفتیم آره !! و بدووووو پریدیم تو حیاط !!:دی نوش دارو بعد مرگ سهراب :دی !!! صبح هم رادیو اعلام کرد که آره زلزله بوده و البته من امروز چند نفری رو دیدم که اصلا" نفهمیده بودن انگار اونایی که نشسته یا خوابیده بودن بیشتر فهمیدن ! خدا به خیر کنه چی شده این مدت زلزله همه جا انقد زیاد شده ؟ الان حواست هست ساعت چنده ؟ 1و نیم نصفه شب و من الان باید صب ساعت 8 بیدار باشم ! از کله سحر هم همچنان بیدارم و حتی یه لحظه هم استراحت نکردم !! الانم خیلی خستم ها اما گفتم بیام وبلاگای بچه ها رو بخونم و یه چند خطی آپ کنم و برم . انقد دلم میخواد بخوابـــــــم بدون هیچ مشغله فکری ، اما این مدت هر وقت که میخوابم همش استرس هزار تا کار نکرده رو دارم و خواب بهم نمیچسبه ! کاش یه 10 روزی کلاس تعطیل میشد ! منم یکم استراحت میکردم . خیاطی هم رسیدم به بالاتنه و این هفته اولین برش بزرگ بلیزم رو میزنم ، اما تا حالا دهنم سرویس شده ها بالاتنه خیلی سخته ، کلی دامن واسه خودم دوختم ، واسه دختر داداشم ( مبینا ) هم یکی دوختم خیلی ناز شد ، چه کنم دیگه ماشالا عمش یه پا خیاطه :دیییی مهم : الان دلم میخواد بزنم این وبلاگو حذف کنم اه اعصابم خورد شده ، نگین لینکامو ازون وقتی که درست کرده خب خوبن هر وبلاگی که آپ میشه میاد بالا و نشون میده برام ، اما از اون موقع به بعد هر لینکی که من ثبت میکنم اصلا تو این وبلاگهای به روز شده نشون داده نمیشه !!! این الان جریانش چیه ؟ من باید چیکارش کنم ؟ خواهشن یکی کمکم کنه …. 17 دی هم که آزمون کتبی آرایشگری رو دادم اما باورتون میشه هنوز نرفتم ببینم قبول شدم یا نه ؟ اصلا" نمیدونم چه خبره ، حالا این وسط این آرایشگری هم شده قوز بالا غوز ( درست نوشتم؟) اما خیاطی خوبه ، کلی تو کلاس خوش میگذره و میخندیم و از هر دری سخن میگیم و کلی نکات شوهر داری ، خانه داری ، بچه داری ، و …. رو یاد میگیریم !:دی یادم باشه بیام از بچه های کلاس بگم براتون دوتاشون جالبن ، البته جالب که … بیشتر غم انگیزن ! من هر چیـــــــــزی که بخوام بخرم تخمشو ملخ میخوره بخدا ، الان من 1 ماه بیشتره لنگه یه میزم برا خیاطی آخه کمرم اذیت میشه رو میز راحت ترم ، اما باور میکنین میز نیست و قحطی اومده ؟ تا حالا حواسمو دادم دیدم واقعا هر چیزی که میخوام بخورم نیست و نابود میشه !!! دیشب مامان جلو همه کلی از خیاطیم تعریف کرد و گفت که دخترم یه پا استاد شده و دامنی رو که تازه دوخته بودم نشون بقیه داد و بنده هیچی نگفتم و خجالت کشیدم :دی!!! اگه همیشه مامان تو همه مسائل انقد منو ساپورت کنه که دیگه من چی میخوام از این دنیا ؟! پ.ن : شایلین میخوام برات کامنت بذارم تا جواب کامنت خصوصیتو بدم اما یکم این چند روز سرم شلوغه ، منو ببخش اما زوده زود در اولین فرصت میام بهت میگم دوست خوبم :-*

