عشق بازی آسمون
همه میگن طراوت بــارون من میگم عشق بازی آسمون
سلام من اومــــــــدم ... بعد از یه تاخیر چند روزه ؟ نمیدونم ! اومدم دیگه ! البته که این روزهتا حسابی شلوغ بودم و اصلا فرصت آپ کردن نداشتم . مریض شده بودم سرما خورده بودم خوکی نبود ها :دی که روزای اولشو هر جور بود گذروندم اما دیگه روزای آخری دیدم خیلی افتضاحم افتخار دادم رفتم دکتر . همش سرم درد میکرد و منم هی کدئین میخوردم میدونستم کارم اشتباهه اما خب چاره ای نداشتم شبا از شدت سر درد نمیتونستم بخوابم واسه همین دیگه کدئین رو کهمیخوردم بیهوش بودم همش خواب و بیداری بودم ! دکتر هم که رفتم چون آمپول بزن نیستم به هیچ عنوان !!! برام قرص و شربت نوشت . حالا بگم چیکار کردم من نگاه یه قرصم نکرده بودم اسمشو نخونده بودم گفته بود هر 8 ساعت 2 تا ، خب منم مث بچه ی خوب میخوردمش شب که شد نگا اسمش کردم دیدم اااا اینکه کدئینه !! چون سرمم درد میکرد به تجویز خودم کدئین هم خورده بودم یعنی من توی 1 روز 7 تا استامینوفن کدئین خورده بودم !!! فکرشو بکن همش خواب بودم گیج و منگ بودم !! فرداش رفتم دوباره دکتر بهش گفتم برام آمپول بنویس اما به یک شرط ! که فقط بزنه تو سرم ! گف باشه ، 3 تا آمپول نوشت که بزنمشون تو سرم ، خانومه که اومد سرم رو بزنه انقـــــــده ترسیده بودم که تا آمپولشو زد تو دستم ، دستم ورم کرد ، درش اورد ، زد روی دستم ، گف از بس میترسی اینجوری شد ! شده بودم یه تیکه یخ ، انقده هم سردم بود ، مثل بارونم گریه میکردم صدام در نمیومد ها فقط اشکام میریخت !! بعد نیم ساعت که پاشدم بیایم خونه حالت تهوع گرفتم ، همین یکی رو کم داشتم ، به خواهرم گفتم بدو برو بپرس دستشویی کجاس حالم بده ! تا رفت و اومد و خواستم برم گلاب به روتون تو پله ها حالم بهم خورد ، حالا گریه نکنم پس کی کنم :دی ، خواهرم رفته بود یه دکتره رو صدا زده بود اونم اومد گف حالت خوبه ؟ میخوای بری رو تخت دراز بکشی ؟ گفتم نه خوبم ، بعد انگار از قیافم خوند که از کارم ناراحتم و شرمندم و اینا چون بلافاصله گف اصلنم تو فکر این نباش که حالت بهم خورده اصلا" مهم نیست فقط بهم بگو که بدونم خوبی یا نه ؟ میتونی راه بری یا نه ؟ گفتم آره میخوام برم خونه ورفتیم ! بعد از اون بهتر شدم اما سرفه همچنان باهامه ولم نمیکنه ! نمیدونم چیکار کنم این سرفه ولم کنه ؟ اه اعصابمو خورد کرده بخدا . از عروسی خواهرم گم براتون که عروس خانومه ما تا صبح روز حنابندونش مریض بود ! سرماخوردگی + دل درد + حالت تهوع و ... همه چی با هم اومده بود سراغش از 2 ، 3 روز قبلش این بیچاره هر روز دکتر بود و هی آمپول میزد تا زودتر خوب شه اما باز صبح حنابندون حالش بد شد و بردیمش دکتر ، دیگه همه مارو اونجا میشناختن پرستاره گف باز که این عروس خانوم مریضه :دی !!! آمپول و سرم که زد خداروشکر بهتر شد و بدو بدو رفت آرایشگاه ! شبم که اومد محشر شده بود ! آرایشش فشن بود ! لباسشم خیلی ناز شده بود ! با اینکه خیلی حرص خورد سر لباسش اما عالی از آب در اومد ! همه چی خیلی خوب پیش رفت منم که همش اون وسط قر دادم دیگه :دی ! این 8 . 8 . 88 ای بود که واسه همه به یه جوری گذشت . واسه ما که خوب بود چون حنابندون بود دیگه ! زنداداشمم یه سفره چید که فوق العاده ناز شده بود و هر کی میدید باورش نمیشد کار خودمون بوده و همه میگفتم اینو از بیرون گرفتین ! یادبود حنا هم درست کردیم ! که البته من فراموش کردم از اینا عکس بگیرم و حسابی ناراحتم ! روز حنابندون هم آرایشگاه که رفتم دیرم شد و من ساعت 8 و نیم اومدم بدو بدو خونه ! همه مردا نگام میکردن آب شده بودم از خجالت ، مهمونا هم اومده بودن !:دی عروسی هم که 10 . 8 . 88 بود اما از اون شنبه وسط حنابندون و عروسی بگم براتون که همه خانواده یه جورایی مریض شدن ! داداشم که همون شب حنابندون تا اومدیم خونه دیدیم نیستش بعد نیم ساعت گشتن دنبالش دیدیم که رفته زیر پتو با همون لباساش خوابیده تب و لرز کرده و داره میلرزه ! بیچاره داداشم اینجور بعد زنداداش آخریم فرداش مریض شد که 3 بار رفت بیمارستان ! منم که سرفم شدید تر شده بود ! یه داداش دیگمم صبح روز عروسی مریض شد ! هممونم جوری بودیم که نمیتونستیم دیگه تکون بخوریم ! از ساعت 1 رفم آرایشگاه فکرشو بکن 7 آماده شدم !!! حالا خوبه مو هم ندارم که بگم موهام طول کشیده ! انقد عصبانی بودم که حد نداشت ! همه هم عصبانی بودن که چرا ما دیر کردیم و نمیایم بریم تالار ! من که بعد آرایشگاه ساعت 8 اومدم خونه بدو لباسامو پوشیدم و رفتم آتلیه ! اینهمه خودمو خوشکل کرده بودم گفتم حتما باید برم آتلیه چون میدونستم اگه نرم دیگه هیچ عکسی از خودم نخواهم داشت ! دیگه هر جوری گذشت و من 9 تالار بودم ف بیشتر مهمونا اومده بودن و هر کی به من میرسید میگف چقدرررر دیر اومدی :دی ! خواهرم برا شب عروسیش یه آرایشگاه دیگه رفت ! که بازم فوق العاده شده بود ! البته شب عروسیش آرایشش ملایم بود خودش ایجور خواسته بود که دو شب دو سبک متفاوت باشه ! آرایشش خیلی ساده اما واقعا" ناز و ملوس شده بود ! لباس عروسشم خیلی زیباد بود به تنش ! فکرشو بکن طوری بود که فامیلای ما که انقد مغرورن که سرشون بره عمرا" به کسی نمیگن که مثلا" چه خوشکل شدی یا فلان چیزت خوشکله ، همش به خواهرم میگفتن کدوم آرایشگاه بودی که انقد ناز شدی و اینا !! از اول تا آخر مجلس هم همش رقصیدم !:دی آخرای مجلس هم که ما رفتیم تو قسمت مردونه و مجلس رو خانوادگی کردیم و فیلمبردار یه کارایی انجام داد که خیلی خوشکل بود و یه جای هم که عروس و داماد پدر و مادراشونو میبوسیدن اشک همه در اومد . خیلی با حال بود و بعدم که ارگ شروع کرد به زدن آهنگا شاد و همه ریختیم وسط :دی نسیم ( خواهرم ) با شو هرش وسط میرقصیدن ما هم همه دورشون میرقصیدیم ، دختر و پسر ، از پسر و دخترای خاله و دایی و عمو و عمه بگیر تا ... همه دیگه البته بیشتر جوون ها ! داداشم و زنداداشم اینا همه و همه ! خیلی حال داد و حسابی گرم شد ! و یه ساعتی رقصیدیمو بعدش عکس گرفتیم و عکاس رو گفتم بیاد ازم چند تا عکس تکی بگیره ! و بعدم تو شهر دور خوردیم و رفتیم خونه پدر داماد و یه مرغ قربونی کردیم و عروس و داماد رو روونه ی خونشون کردیم ! خلاصه بگم که همه چیز خداروشکر خیلی خوب پیش رفت ! فردا شب هم سه شبه اس ( همون پا تختی ) که ما باید یه شام بدیم خانواده داماد رو و بعد شام میریم خونه پدر داماد تا فامیلا بیان و هدیه هاشونو بدن ! باقیشو میام بعد فردا میگم . ببخشید که زیاد شد اما دیگه میخواستم تو یه پست همه چی رو بگم اگه بازم چیزی یادم اومد تو پست بعدی میام میگم ، ببخشید سرتونو درد آوردم شرمنده :-* ممنونم بابات تبریک های قشنگتون :-* از کادو ها تولدم بگم که فعلا هیشی گیرم نیومده :دی مامانم میگه هر چی برات خریدم از تهران و اون چیزی که چند خط پایینتر عکسشو زدم اینا هدیه تولدتن دیگه ! :دی یکی از دوستام تو کامنت های پست قبل پرسیده بود که الان که 20 سالم شده چه احساسی دارم ؟! منم قول دادم که جواب بدم : خب میشه گفت هم خوشحالم ، هم ناراحت ! خوشحال از اون جهت که این رنج سنی رو دوست دارم و دلم میخواد همیشه تو این سن بمونم :) احساس میکنم بهترین دورانه زندگیه ! اما ناراحتیم از اون جهته که از خودم راضی نیستم ! مثل همیشه دارم از خودم گله میکنم ، واقعا بعضی روزها انقد خسته میشم که دیگه مخم هنگ میکنه بخدا ، هیچی منو سر ذوق نمیاره ، باز یکم خُل شدم ، یه مدت خوب شده بودم دیگه به مسائل اهمیت نمیدادم اما الان دوباره تا یکی بهم میگه بالا چشمت ابروه مث سـ.گ پاچه میگیرم ، اوووففففف خودمم از خودم خسته شدم ! حالا این وسط عروسی هم شده قوزه بالا غوز ( درست نوشتم اینو ؟) ، هی میخوام به خودم سخت نگیرم میگم یه روزه میگذره بابا ، اما هر شب که میخوابم هی کابوس میبینم همشم خوابای بد ! که مثلا لباس ندارم و هزار تا خوابه چرته دیگه ! نمیدونم کی به یه آرامش نسبی میرسم! الان هر کی منو میبینه بهم میگه بهت میخوره که دبیرستانی باشی و اصلا" بهت نمیاد 20 ساله باشی و دانشگاه رفته و اینا ! بعد این حرفا مال بعد از اینه که رژیم گرفتم . تا قبل از اینکه رژیم بگیرم همه میگفتن 25 رو میخوره بهت ، یا به من میگفتن تو از خواهرت بزرگتری ؟!!!!! فکم آویزون میشد :دی ! الان برعکس شده ! نه به اونموقه نه به حالا جالبه ها ! حالا شما بگین از روی نوشته های من که میخونین و کلا" شناختی که روی من پیدا کردین حدس میزدین من چند سالم باشه ؟ دیروز در یه تصمیم ناگهانی رفتم اینو خریدم ! اینم نمای دیگه ! قشنگه ؟ راستشو بگین ها ! نمیدونم چرا هر طرفی که وایمیستم تا عکس بگیرم از دستم همش نور میوفته توش و افتضاح میشه !!! اون بالای رو هم هزار تا عکس گرفتم تا اون یکی بدک نشد ! چرا آخه ؟ نمیدونم تو شهرای دیگه مراسم جهاز برون دارن یا نه و اگه دارن نمیدونم به چه صورته ! اونوقت تو شهره عزیزه ما !!!! رسمه که تمام جهیزیه دختر رو تو خونه مادرش میچینن ردیف !! بعد فامیلای نزدیک رو دعوت میکنن تا بیان همه چی رو نگاه کننو برن !! حالا دیگه چون بعضی از شهرا تو خونه ی عروس و داماد میچینن ما هم قرار شد جهیزیه آبجیه رو بچینیم تو خونه خودشون ! حالا خواستم بگم که من متنفرم از این رسم و رسومات مسخره ! اینکه هر چی واسه دخترت خریدی رو بچینی تا ملت بیان ببینن و برن و هزار تا حرفم مثل همیشه پشت سرت بزنن ! اونوقت این کارا یعنی چی مثل ندید بدیدا همه چیزارو ردیف کنیم ؟ ! آهان اینم بگم که هر وقت جهیزیه رو بچینن خونه مادر عروس بعد مردای فامیل میان چیزارو میبرن میذارن تو خونه عروس ، دیگه بماند که این وسط چقد چیز میز میشکنه ! حالا چون جهیزیه رو از خونه مادر عروس میبرن خونه عروس میشه جهاز برون ! حالام که دیگه نمیبرن و میچینن تو خونه عروس میشه گف جهاز نشون ! حالا این اولشه ، بعدشم حنابندون و عروسی رو داریم ! فردای روز عروسی صبحی رو داریم ! سه شب بعد عروسی مراسم سه شبه ( همون پاتختی شهرای دیگه ) رو داریم ، 1 هفته بعد از عروسی یه مراسم مضخرف تر از همه ی اینها داریم به اسم هفته برارون ( این الان به زبون خودمون بود ها احتمالا بیشترتون نتونین بخونینش !) کسی تونست بخونه؟بفهمش؟ حالا بگم که تو این مراسمات چه اتفاقی میفته ! جهاز برون رو که گفتم ، حالا حنابندون : خانواده داماد میان خونه عروس و وسایل عروس رو میارن و نشون میدن و یکم میمونن بعد میرن ! حالا خانواده عروس میرن خونه داماد و وسایل دامادو میبرن و نشون میدن و دیگه میمونن اونجا ! بزن و برقص که هست ، بعد یه تشک پهن میکنن و یه بالشت هم میذارن و دست و پاهای داماد رو حنا میزنن !! ( آخ که چقد از اینکار بدم میاد ) بعد یکم آقایون دامادو پرت میکنن هوا !!! با تشک ها !!! ( کلا" خیلی جالبه !!!! ) بعد دامادو میزارن زمین و اون میره دست و پاشو میشوره ! هدیه ای مادر عروس میده به داماد ( که معمولا " خودکار طلا میدن اینجا ) ، به عمه ها و خاله ها و زنعمو ها و زندایی های داماد هم خانواده عروس باید هدیه بده ( که یا پارچه میدن یا سکه و اینجور چیزا ) به پدر و برادر و خواهر های دامادم باید خانواده عروس هدیه بدن ! دامادم باید به مادر عروس هدیه بده ! عروسی که مثل جاهای دیگه برگزار میشه و چیزه خاصی نداره ! اما از صبحی بگم براتون که چقد بدم میاد ازش :( خانواده عروس حلوا درست میکننو یه مرغ شکم پر و همراه با فامیلای نزدیک میرن خونه داماد ! هدیه عروس رو میدن و همه حلوا و مرغ و اینارو میدن به خانواده داماد ! ( معمولا هم زیاد درست میکنن ) حالا من از چه این مراسم بدم میاد اینه : که چرا اینا حلوا درست میکنن ؟ مگه خدایی نکرده دخترشون مُِرده ؟ آخه واسه مُرده هم حلوا درست میکنن ! بعد وقتیم بهشون میگی درست نکنین بجاش یه چیزه دیگه بدین میگن نمیشه ، زشته ، رسمه !!! بخدا چقد مضخرفه اینکارشون ! هر چی میکشم از این رسم و رسوماته اه ! حالا سه شبه : سه شب بعد از عروسی تمام فامیلا و دوستای خانواده عروس و داماد شب جمع میشن خونه پدر داماد و هر کی هدیه خودشو میده و پذیرایی میشه از مهمونا و میرن دیگه :) هفته برارون : یک هفته بعد از عروسیه ، و خانواده داماد کلوچه و حلوا درست میکنن و میبرن دم خونه ی فامیلای خودشون ( عمه ، عمو ، خاله ، دایی + چند تا از همسایه ها و دوست های نزدیکشون ) ! و مادر عروس هدیه ای میده به عروس ( البته این یه تیکه رو مطمئن نیستم ) ! حالا من گفتم ایشالا وقتی خواستم ازدواج کنم نه میذارم مراسم جهاز برونی باشه نه حنابندون و نه برام حلوا درست کنن !! هر کیم گف نه خودش میدونه ها !!!!! معلوم بود این آخراش خیلی خشنم آره ؟ امروز تولدمه ! بیستم مهر ماه هزارو سیصد و هشتاد و هشت ! امروز من 20 ساله شدم ! آرزو میکنم سال جدید سال خوبی برام باشه پر از موفقیت و خوبی و خوشبختی ! هم برای خودم هم برای دیگران ! طوطی ، رویا ، پریسا ، نگین ، محبوبه ، مهناز ، عاطفه ... اینارو نوشتم تا یادم بمونه کیا به ترتیب بهم تبریک گفتن ... ممنون دوستای خوبم ، ممنون که هنوز تو یاد عده ای هستم ... پ.ن : پست قبل هنوز تازس ها ! اون یادتون نره هاااااا



